دوستی داشتم در راسته بازار بزرگ تهران چلوکبابی داشت، هم برگ وهم کوبیده.
گاهی سراغش میرفتم و چلوکباب سلطانی می خوردم. روزی از دوستم پرسیدم “توکه این چلوکباب خوب را داری، چرا خودت نهار نان وماست می خوری یا از خانه نهار میاوری؟!” گفت: “از بس چلوکباب خورده ام حالم از هرچی چلوکباب است به هم میخورد!!” .

به یاد زندگی خودم افتادم در قبل انقلاب! از روزی که به دنیا آمدم، یا اسم “مصدق” را شنیده ام یا “کیانوری” و یا آرانی وعموئی و جلال آل احمد و شریعتی!! دبستان رفتم مدیر دبستان مصدقی بود! ناظم دبستان توده ای بود! معلم ما فدائی اسلام!

دبیرستان رفتم مدیر ما توده ای بود! ناظم مدرسه مصدقی و معلم های ما طرفدار میرزا کوچک خان و پیشه وری و غلام یحیی و دکتر فاطمی و بازرگان!!

من به دانشگاه رفتم، دختر ها عاشق خسرو گلسرخی بودند!! پسرها شیفته علی شریعتی!! استادان ما هم یکی مائوئیست بود، یکی استالنیست بود، یکی لننیست بود، یکی مصدقی بود!!! یکی هم کراوات سرخ می زد به یاد داس و چکش!!! کتاب های درسی ما به درد ما نمی خورد!! یکی کتاب “مارکس” می خواند، یکی کتاب “چگونه زینب وار زندگی کنید” اثرعلی شریعتی!! یکی کتاب جلال آل احمد، بقیه هم شعر احمد شاملو که میگفت “سکوت سرشار از ناگفتنی هاست”!!!!

 تمام عمر من با کسانی گذشت که به ظاهر ایرانی بودند اما عاشق دیوار برلین!! کسی از زندگی چیزی نمیدانست. ما طوطی وار چون بزغاله دنبال یکدیگر در حرکت بودیم تا اینکه انقلاب شد. مصدقی ها در رفتند، توده ای ها اعدام شدند، چریک ها رفتند آلمان، مجاهدین هم رفتند عراق! کسی به مسکو و سن پیترزبورگ نرفت برای عمله گی و بیگاری، چون آنهائی که قبلا رفته بودند بهشان یک دسته بیل داده بودند با یک کلنگ!!

این روزگار ما قبل از انقلاب بود… حالا 38 سال از انقلابشان گذشته، نیمی از زندگی من قبل از انقلاب برباد رفت نیم دیگرش بعد انقلاب!! اما دیگر حالم از هرچی “مصدقی” و توده ای و ملی-مذهبی و چریک و مجاهد است به هم می خورد!! هنوز هم ول کن معامله نیستند!!!!! هنوز بعد 70 سال باز یکی می گوید “مصدق خوب بود!”، یکی می گوید “کیانوری نور به قبرش بباره!”، یکی پرچم مسعود هوا میکند و دیکری هم عاشق مریم لچک به سر رئیس جمهور شورای مقاومت!! من 70 سال در ایران زندگی کردم، اما هیچوقت ایرانی نبودم! حالا می فهمم چرا دوست من حالش از هرچی چلوکباب سلطانی بود به هم می خورد! گاهی بعضی اسامی تهوع آور می شوند!! رضاشاه بزرگ کت و شلوار به پای من کرد و محمدرضا شاه فقید یادم داد کراوات بزنم، اما من بدبخت نادان هنوزم “مصدقی” و توده ای ام!!!!!

چه شرم آور است گاهی ایرانی بودن……

.

نوشته استاد نادر گرامیان

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s